کمتر نویسندهای در ادبیات قرن بیستم توانسته با یک رمان، تصویری چنان ماندگار از شکنندگی تمدن انسانی بسازد که نامش تا دههها بعد هممعنای همان کتاب باقی بماند. ویلیام گولدینگ، خالق رمان جهانی «سالار مگسها»، دقیقاً چنین سرنوشتی داشت. او نویسندهای بود که در ظاهر، آرام و کمسروصدا زندگی میکرد؛ معلمی انگلیسی در شهری کوچک، اما در باطن، ذهنی داشت که مدام میان تجربه مستقیم جنگ، دلبستگی به اسطوره و باورهای دینی، و بدبینی عمیق نسبت به ظرفیت خشونت در نهاد بشر در نوسان بود. حاصل این کشمکش درونی، مجموعهای از آثار شد که او را به یکی از تأثیرگذارترین رماننویسان بریتانیایی قرن بیستم و برنده جایزه نوبل ادبیات بدل کرد. در این مقاله نگاهی کامل به زندگی، مسیر حرفهای و میراث ادبی ویلیام گلدینگ میاندازیم.
کودکی در کورنوال و سایه جنگ جهانی اول
ویلیام جرالد گولدینگ در نوزدهم سپتامبر ۱۹۱۱ در خانه مادربزرگش در نیوکوای، شهری ساحلی در ناحیه کورنوال انگلستان، به دنیا آمد. پدرش، الک گلدینگ، معلم علوم در دبیرستان مارلبرو بود؛ مردی با گرایشهای علمی و عقاید سوسیالیستی که همواره کنجکاوی عقلانی را در خانه تشویق میکرد. مادرش میلدرد نیز اهل کورنوال بود و به گفته خود گلدینگ، استعداد شگفتانگیزی در روایت داستانهای ترسناک و عامیانه داشت؛ ویژگیای که شاید بذر نخستین علاقه او به قصهگویی را کاشت.
گلدینگ کودکیاش را عمدتاً در ویلتشر گذراند، اما تعطیلات خانوادگی همچنان او را به کورنوال بازمیگرداند. یکی از خاطرات اولیه و تأثیرگذار او، مشاهده پیامدهای حمله زیردریاییهای آلمانی به کشتیها در سواحل نیوکوای در جریان جنگ جهانی اول بود؛ تصویری از اجساد غرقشده که بعدها بارها و بارها، به شکلهای نمادین گوناگون، در آثار داستانیاش سر برآورد. این مواجهه زودهنگام با مرگ و خشونت، از همان کودکی، نخستین جرقههای نگاه تلخ و واقعبینانه او به طبیعت انسانی را روشن کرد.
از علوم طبیعی تا ادبیات انگلیسی؛ سالهای دانشگاه آکسفورد
گلدینگ تحصیلات دانشگاهی خود را در کالج بریزنوز آکسفورد و در رشته علوم طبیعی آغاز کرد؛ انتخابی که بیشتر مطابق خواست پدرش بود تا میل درونی خودش. پس از دو سال، او مسیر تحصیلیاش را به ادبیات انگلیسی تغییر داد؛ تصمیمی که نشان از گرایش عمیقتر او به دنیای زبان و روایت داشت. پیش از فارغالتحصیلی، در سال ۱۹۳۴، نخستین اثر منتشرشدهاش با عنوان ساده «اشعار» (Poems) به چاپ رسید؛ مجموعهای که در آن زمان توجه چندانی برنینگیخت، اما نخستین گام رسمی او در مسیر نویسندگی حرفهای بود.
در همین دوران، گلدینگ برای مدت کوتاهی نیز تجربه کار در تئاترهای کوچک، هم بهعنوان بازیگر و هم نویسنده و کارگردان، را از سر گذراند؛ تجربهای که به باور بسیاری از منتقدان، ردپای خود را در ساختار دراماتیک و فشرده رمانهای بعدی او، از جمله در شیوه صحنهپردازی و دیالوگنویسی، برجای گذاشت.
آغاز حرفه معلمی و ازدواج
پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۹۳۵، گلدینگ بهعنوان معلم ادبیات انگلیسی و فلسفه در مدرسه اسقف وردزورث در شهر کلیسایی سالزبری مشغول به کار شد؛ شغلی که با فاصلهای کوتاه بهخاطر جنگ، تا سالها بعد ادامه یافت. تجربه روزمره او در کلاس درس، بهویژه مشاهده رفتار پسربچگان نوجوان در گروههای اجتماعی کوچک، بعدها منبع الهامی مستقیم برای یکی از مشهورترین صحنههای ادبیات قرن بیستم شد؛ روایت فروپاشی نظم اجتماعی در میان گروهی از پسربچگان در «سالار مگسها».
در سال ۱۹۳۹، گلدینگ با آن بروکفیلد، شیمیدان تحلیلی، ازدواج کرد؛ زنی که در طول عمر گلدینگ نهتنها همسر، بلکه یکی از مهمترین منتقدان و حامیان کار ادبی او باقی ماند. این ازدواج بیش از پنجاه سال دوام آورد و ثمره آن دو فرزند بود: پسری بهنام دیوید، متولد سال ۱۹۴۰، و دختری بهنام جودی، متولد سال ۱۹۴۵؛ همان جودی گلدینگ کارور که بعدها خاطراتی از پدرش را در کتابی با عنوان «فرزندان عاشقان» منتشر کرد.
جنگ جهانی دوم؛ نیروی دریایی سلطنتی و نبرد نرماندی
با آغاز جنگ جهانی دوم، گلدینگ بهعنوان ملوان ساده به نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا پیوست و تا سال ۱۹۴۲ به درجه افسری ارتقا یافت. او در چند نبرد دریایی مهم، از جمله عملیات مرتبط با غرقکردن ناو جنگی آلمانی بیسمارک، حضور داشت و در روز دی-دی، در جریان پیادهشدن نیروهای متفقین در نرماندی، فرماندهی یک کشتی موشکانداز را برعهده گرفت. او همچنین مدتی را در یک مرکز پژوهشی نظامی موسوم به «ام.دی. ۱» سپری کرد.
تجربه مستقیم و نزدیک جنگ، بهویژه مواجهه با خشونت سازمانیافته و مرگ در مقیاس گسترده، تأثیری بنیادین بر جهانبینی گلدینگ گذاشت. او بعدها بهصراحت میگفت که جنگ، باور او به خوشبینی سادهلوحانه نسبت به سرشت انسان را برای همیشه از بین برد. این تجربه، بهویژه در رمان «پینچر مارتین» که درباره افکار درونی یک ملوان در حال غرقشدن است، به شکلی مستقیم بازتاب یافت.
بازگشت به تدریس و شکلگیری «سالار مگسها»
پس از پایان جنگ، گلدینگ به شغل معلمی در سالزبری بازگشت و تا سال ۱۹۶۰ به این کار ادامه داد. در همین دوران بود که او نگارش رمانی را آغاز کرد که قرار بود سرنوشت ادبیاش را برای همیشه تغییر دهد. داستان گروهی از پسربچگان انگلیسی که پس از سقوط هواپیمایشان در جزیرهای متروک گرفتار میشوند و بهتدریج نظم اجتماعی میان آنها فرومیپاشد، ابتدا با نامهای موقتی گوناگونی از جمله «غریبههای درون» در نظر گرفته شده بود، پیش از آنکه سرانجام نام نهایی «سالار مگسها» را بر خود بگیرد.
مسیر انتشار این رمان بههیچوجه هموار نبود. دستنویس کتاب پیش از پذیرفتهشدن، توسط دستکم نه تا بیستویک ناشر (بسته به روایتهای مختلف) رد شد. سرانجام در سال ۱۹۵۳، ویراستاری جوان در انتشارات فیبر اند فیبر بهنام چارلز مونتیث به این اثر علاقه نشان داد و مسیر انتشار آن را هموار کرد. رمان سرانجام در سال ۱۹۵۴ منتشر شد.
موفقیت جهانی سالار مگسها
در ابتدا، استقبال از سالار مگسها چندان چشمگیر نبود و برخی منتقدان آن را داستانی تلخ و ناخوشایند توصیف کردند. اما بهمرور، بهویژه در میان نسل جوان پس از جنگ جهانی دوم، این رمان به یکی از پرخوانندهترین و تأثیرگذارترین آثار ادبیات انگلیسیزبان بدل شد؛ اثری که امروز در فهرست کتابهای درسی و دانشگاهی بسیاری از کشورهای جهان جای دارد و فروشی بیش از پنجاه میلیون نسخه را پشت سر گذاشته است. جالب آنکه خود گلدینگ در سالهای بعد، در نگاهی انتقادی به کار جوانیاش، این رمان را «خام و کسلکننده» توصیف کرد؛ در حالی که به باور بسیاری از منتقدان و همچنین به باور خود او، رمان بعدیاش یعنی «وارثان» اثری پختهتر و درخشانتر بود.
دهه شکوفایی؛ از وارثان تا مناره
موفقیت سالار مگسها، آغازگر یکی از پربارترین دهههای خلاقیت در کارنامه گلدینگ شد. در سال ۱۹۵۵ رمان «وارثان» (The Inheritors) منتشر شد؛ روایتی درباره برخورد قبیلهای از انسانهای نئاندرتال، آرام و صلحطلب، با انسانهای مدرن که در مقایسه با آنها، فریبکار و خشن نشان داده میشوند. گلدینگ خود بارها این رمان را بهترین اثرش دانسته است، هرچند در محبوبیت عمومی هرگز به پای سالار مگسها نرسید.
در سال ۱۹۵۶ رمان «پینچر مارتین» منتشر شد؛ روایتی فشرده و پیچیده از افکار درونی ملوانی در حال غرقشدن، که مستقیماً از تجربه گلدینگ در جنگ جهانی دوم الهام گرفته بود. سه سال بعد، در سال ۱۹۵۹، رمان «سقوط آزاد» (Free Fall) به بازار آمد؛ اثری که به پرسش فلسفی اختیار و آزادی انتخاب انسان میپردازد و راوی آن، سربازی است که در دوران جنگ در اردوگاه اسیران آلمانی تحت بازجویی و انفرادی قرار گرفته است.
در سال ۱۹۶۴، گلدینگ رمان «مناره» (The Spire) را منتشر کرد؛ داستان کشیشی که با وسواسی نزدیک به جنون، تصمیم به ساخت منارهای بلند برای کلیسای جامع شهرش میگیرد، بیآنکه به هشدارهای مهندسی درباره ناپایداری بنا توجه کند. این رمان که فضای آن بهشدت تحت تأثیر شهر سالزبری و کلیسای جامع آن قرار دارد، از سوی بسیاری از منتقدان یکی از اوجهای فنی و نمادین کارنامه گلدینگ دانسته میشود.
بحران خلاقیت و دوران سکوت
پس از انتشار رمان «هرم» (The Pyramid) در سال ۱۹۶۷، گلدینگ وارد دورهای طولانی و دشوار از بحران نویسندگی شد. ترکیبی از نگرانیهای خانوادگی، بهویژه افسردگی پسرش دیوید، بیخوابی مزمن و احساس عمیق دلسردی، نوشتن را برای او تقریباً غیرممکن کرد. در همین سالها بود که او نخستین پیشنویس داستان «خدای عقرب» را نوشت، اما از نتیجه راضی نبود و آن را کنار گذاشت؛ پیشنویسی که سالها بعد، در سال ۱۹۷۱، بازنویسی و در قالب مجموعهای سهگانه با همان عنوان منتشر شد. این کتاب، آخرین اثر داستانی گلدینگ پیش از یک وقفه هشتساله در انتشار رمان بود.
شایانذکر است که گلدینگ در همین دوران، از سال ۱۹۷۱ تا شب پیش از مرگش در سال ۱۹۹۳، دفترچه خاطرات شخصی مفصلی نگه میداشت که در نهایت به حجمی حدود دو میلیون و چهارصد هزار کلمه رسید؛ سندی بینظیر از افکار، رؤیاها و کشمکشهای درونی یک نویسنده که سالها بعد، مبنای اصلی زندگینامه رسمی او به قلم جان کری قرار گرفت.
بازگشت پرقدرت؛ تاریکی مرئی و سهگانه دریایی
پس از سالها سکوت، گلدینگ در سال ۱۹۷۹ با رمان «تاریکی مرئی» (Darkness Visible) بازگشتی چشمگیر به دنیای ادبیات داشت؛ اثری پرارجاع و رمزآلود که موجی تازه از توجه منتقدان را برانگیخت و جایزه معتبر جیمز تیت بلک را برای او به ارمغان آورد. این بازگشت، آغازگر یکی دیگر از دورههای پربار زندگی حرفهای او شد.
یک سال بعد، در ۱۹۸۰، گلدینگ رمان «آیین گذر» (Rites of Passage) را منتشر کرد؛ نخستین جلد از سهگانهای موسوم به «تا کرانههای زمین» (To the Ends of the Earth) که سفر دریایی جوانی اشرافی بهنام ادموند تالبوت را از انگلستان به استرالیا در اوایل قرن نوزدهم روایت میکند. این رمان، ترکیبی درخشان از طنز اجتماعی، ماجراجویی دریایی و کاوش در خشونت پنهان پشت طبقه و تحقیر اجتماعی است و همان سال، جایزه معتبر بوکر را برای گلدینگ به ارمغان آورد. او این سهگانه را با انتشار «فضای تنگ» (Close Quarters) در سال ۱۹۸۷ و «آتش در زیر» (Fire Down Below) در سال ۱۹۸۹ کامل کرد.
جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۳
در سال ۱۹۸۳، آکادمی نوبل جایزه ادبیات را به ویلیام گلدینگ اهدا کرد؛ جایزهای که به گفته دانشنامه ملی زندگینامه آکسفورد، در آن زمان انتخابی «غیرمنتظره و حتی بحثبرانگیز» تلقی میشد. متن رسمی اهدای جایزه، گلدینگ را بهخاطر رمانهایی ستود که با روشنی هنر روایت واقعگرایانه و در عین حال با تنوع و جهانیبودن اسطورههایی که بهکار میگرفت، وضعیت انسانی در جهان امروز را روشن میکردند.
گلدینگ در سخنرانی نوبل خود، به شهرتش بهعنوان نویسندهای بدبین واکنش نشان داد و با لحنی که ترکیبی از طنز و صراحت بود، خود را نه یک بدبین ساده، بلکه چیزی میان «بدبینی جهانی و خوشبینی کیهانی» توصیف کرد؛ عبارتی که بعدها بارها در تحلیلهای ادبی درباره جهانبینی او بازتاب یافت. پنج سال بعد، در سال ۱۹۸۸، ملکه الیزابت دوم بهپاس خدماتش به ادبیات، لقب «سر» را به او اعطا کرد.
دانلود کتاب پروانه مفرغی
شهرت، خلوتطلبی و سالهای پایانی در کورنوال
شهرت فزاینده، بهویژه پس از دریافت جایزه نوبل، برای گلدینگ که همواره فردی کمسروصدا و خلوتطلب بود، بار سنگینی به همراه آورد. حضور مداوم کنجکاوان و روزنامهنگاران در اطراف خانهاش در ویلتشر، زندگی روزمره او را دشوار کرده بود. همین موضوع، بخشی از انگیزه نگارش رمان «مردان کاغذی» (The Paper Men) در سال ۱۹۸۴ بود؛ داستانی درباره کشمکش میان یک رماننویس سالخورده و بیوگرافینویس جوانی که مصمم به نوشتن شرححال اوست.
در سال ۱۹۸۵، گلدینگ و همسرش خانهشان در ویلتشر را ترک کردند و به خانهای زیبا و قدیمی بهنام تولیمار در نزدیکی شهر ترورو در کورنوال نقل مکان کردند؛ همان منطقهای که گلدینگ کودکیاش را در آن گذرانده بود. او سالهای پایانی زندگیاش را در آرامش نسبی این خانه سپری کرد و همچنان به نوشتن ادامه داد.
مرگ و میراث پس از مرگ
ویلیام گلدینگ در نوزدهم ژوئن ۱۹۹۳، در سن هشتاد و یکسالگی، بر اثر نارسایی قلبی در خانهاش در کورنوال درگذشت. پیکر او در گورستان کلیسای روستایی بوئرچاک، در نزدیکی مرز ویلتشر با همپشایر و دورست، به خاک سپرده شد. چند ماه بعد، در نوامبر همان سال، مراسم یادبودی برای او در کلیسای جامع سالزبری برگزار شد که در آن، شاعر برجسته تد هیوز بخشهایی بهیادماندنی از رمان «وارثان» را برای حاضران خواند.
آخرین رمان گلدینگ، «زبان دوگانه» (The Double Tongue)، دو سال پس از مرگش، در سال ۱۹۹۵، بهصورت پس از مرگ منتشر شد. در سال ۲۰۰۹، جان کری، استاد بازنشسته ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد، با دسترسی بیسابقه به یادداشتها و دفترچه خاطرات منتشرنشده گلدینگ، زندگینامهای مفصل با عنوان «ویلیام گلدینگ: مردی که سالار مگسها را نوشت» منتشر کرد؛ اثری که تصویری صمیمیتر و گاه ناراحتکنندهتر از کشمکشهای شخصی گلدینگ، از جمله دورههایی از میگساری سنگین در دهه ۱۹۶۰، به نمایش گذاشت.
سبک نویسندگی و مضامین محوری آثار گلدینگ
در طول کارنامهای که دوازده رمان، مجموعهای از داستانهای کوتاه، نمایشنامه، مجموعه اشعار، دو مجموعه مقاله و یک کتاب سفرنامهای درباره مصر را در بر میگیرد، چند مضمون بهطور مداوم در آثار گلدینگ تکرار شدهاند. مهمترین آنها، پرسش از مرز میان تمدن و توحش است؛ این باور که نظم اجتماعی، اخلاق و قانون، پوستهای نازک و شکنندهاند که در شرایط بحرانی میتوانند بهسرعت فروبپاشند و خشونت پنهان در نهاد انسان را آشکار کنند. این مضمون، از جزیره متروک در سالار مگسها گرفته تا کاخ فرعونی در خدای عقرب و عرشه کشتی در آیین گذر، به شکلهای گوناگون بازتولید شده است.
مضمون دوم، کاوش در نسبت میان دین، اسطوره و قدرت است. گلدینگ که خود در طول زندگیاش نسبتی پیچیده و نهچندان قطعی با باورهای دینی داشت، بارها در آثارش به این پرسش پرداخته که چگونه جوامع انسانی، نظم سیاسی خود را در قالب اسطوره و قداست توجیه میکنند و چه بر سر آن نظم میآید وقتی آن قداست به چالش کشیده شود. از نظر تکنیکی نیز، گلدینگ استادِ بهکارگیری زاویه دید محدود و ذهنیتهای غریب بود؛ چه در قالب ذهن یک نئاندرتال در وارثان، چه در قالب افکار پراکنده یک ملوان در حال غرقشدن در پینچر مارتین. این شیوه روایت، خواننده را وادار میکند واقعیت را از دریچهای کاملاً بیگانه با تجربه روزمره خود ببیند؛ تجربهای که یکی از دلایل اصلی ماندگاری و تأثیرگذاری آثار او به شمار میرود.
چرا خواندن آثار گلدینگ همچنان اهمیت دارد؟
بیش از سه دهه پس از مرگ ویلیام گلدینگ، پرسشهایی که او در آثارش مطرح کرد، همچنان تازگی خود را حفظ کردهاند. در دورانی که شکنندگی نظمهای اجتماعی، خشونت جمعی و بحرانهای اخلاقی همچنان از دغدغههای اصلی جهان معاصرند، نگاه هوشیارانه و بیرحمانه گلدینگ به ظرفیتهای تاریک نهاد انسانی، خواندنی و اندیشهبرانگیز باقی مانده است. برای خوانندگانی که تنها با سالار مگسها با او آشنا شدهاند، کاوش در دیگر آثارش، از وارثان گرفته تا خدای عقرب و سهگانه دریایی، تصویری کاملتر و چندلایهتر از این نویسنده بزرگ ارائه میدهد.
آثار ویلیام گلدینگ در کافهکتاب
کافهکتاب نسخههای دیجیتال آثار ویلیام گلدینگ، از جمله رمانهای شناختهشدهاش و همچنین آثار کمترشناختهتری مانند خدای عقرب را در اختیار علاقهمندان ادبیات کلاسیک جهان قرار میدهد. با تهیه اشتراک کافهکتاب، میتوانید به کتابخانهای گسترده از آثار نویسندگان برجسته ایرانی و جهانی دسترسی داشته باشید و مطالعه آثار نویسندگانی چون گلدینگ را در کنار گنجینه ادبیات فارسی تجربه کنید.
جمعبندی
ویلیام گلدینگ، از معلمی گمنام در سالزبری تا برنده جایزه نوبل ادبیات، مسیری طی کرد که خود بازتابی از همان مضمونی است که در آثارش پی گرفت: چگونه یک انسان، در دل شرایط بحرانی و تحت فشار تجربههای سخت زندگی، میتواند به عمیقترین لایههای شناخت خود از انسانیت دست یابد. آثار او، از سالار مگسها تا خدای عقرب، همچنان دعوتیاند به تأمل درباره مرز باریک میان نظم و آشوب، تمدن و توحش؛ مرزی که به باور گلدینگ، هرگز آنقدر که میپنداریم، استوار نیست.